بسم الله الرحمن الرحیم
روایت مسلمان شدن عمر بن خطاب
با اینکه اصلا بنا نبود در این وبلاگ، اسلام را در اشخاص دید، ولی از آنجایی که خیلی ها از روی ... به بزرگان، تهمت وارد می کنند، ناچارا پست هایی با این مضمون در آینده احتمالا بیشتر خواهید دید.
اشتباه محض هست که اسلام را در افراد تفسیر و معنا کرد، چرا؟ واضح است! اسلام آیین پاک و خالصی است و همه ما، از پدر و مادرمان، آدم و حوا بگیر تا آخرین بشر همه خطا کردیم، پس درست نیست اسلام را در آدم ها دید. چون در این صورت اشتباه افراد را ناشی از ضعف اسلام قلمداد می کنند. همه انسان ها اشتباه داشته اند، و اگر شما بگویید اسلام یعنی فلان شخص، این اشتباه محض است. اسلام یعنی بر روش قرآن عمل کردن، نه بر روش افراد. اسلام یعنی قوانینش و نه رفتار معتقدان به آن!
اگر نظر افراد را ملاک قرار داده اید، البته تا آنجایی که مخالف قران نباشد، صحیح است و مجاز هستید ولی عمل هر کسی، حتی رسولان (چون موسی و هارون و یونس) که اشتباهاتی داشته اند اگر خلاف شریعت الله باشد، نباید به آن عمل کرد. برای مثال موسی سهوا یک نفر را کشت، آیا درست است استدلال کنند که می توان یک نفر را کشت چون موسی مرتکب آن شد؟ قطعا خیر!
این مثال ها در قرآن دقیقا به همین دلیل ذکر شده اند درواقع الله می فرماید: همه ما انسان ها حتی رسولان. ممکن الخطا هستیم، و بعد از ارتکاب گناه باید توبه کنیم، همانطور که رسولان مرتکب اشتباه شدند و توبه کردند. الله برای همین از جنس خودمان و از بین خودمان رسول برگزید، تا این پیام را برساند که ما هم می توانیم، پس در روز قیامت آن رسول و پیروان او برای ما به عنوان یک شاهد خواهند بود که خدا را یافتند.
پس شما نمی توانید منکر بشوید که: خدایا! من نشانه هایت را ندیدم؟ در جواب می فرماید: پس چطور این بندگانم که همجنس خودت هستند، من را شناختند؟ چطور تو به من که در غیب هستم ایمان نیاوردی؟ و این ها چرا ایمان آوردند؟ اینها شاهدی هستند، که تو هم می توانستی ایمان بیاوری!
اما نهایتا، در این پست قصد داریم، روایت مسلمان شدن عمر خطاب را بیان کنیم، برای کسایی که تنفر از اون بزرگوار، آنقدر در قلب سیاه شان رخنه کرده که هرگز حتی در مورد ایشان تحقیق نمی کنند، آیا به کسی تهمت میزنید که همین قرآنی که به آن "ایمان" دارید را بدست تان رسانده است؟ به کسی تهمت میزنید که اسلام را به دیارتان آورد؟
أَفَلَا تَعْقِلُونَ؟ آیا کمی تعقل نمی کنید؟ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ؟ آیا در کلام تون کمی فکر نمی کنید؟ أَفَلَا تَسْمَعُونَ؟ آیا نمی شنوید؟ أَفَلَا تُبْصِرُونَ؟ آیا نمی بینید؟ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ؟ ایا متذکر نمی شوید؟ کوردل و کر و نابینا و دیوانه هستید؟
روایت مسلمان شدن عمر خطاب
روایات زیادی در مورد مسلمان شدن عمربن خطابنقل شده که بیشتر آنها صحیح نیست. البته با توجه به روایاتی که در کتابهای زندگانی و تاریخ آمده، میتوان مراحل مسلمان شدن عمر بن خطاب را بدین ترتیب عنوان بندی نمود:
1- قصد کشتن رسولالله.
روزی سران قریش، گرد هم آمدند و دربارهی رسول خدابا یکدیگر مشورت و رایزنی نمودند و گفتند: چه کسی حاضر است محمد را به قتل برساند؟ عمربن خطاب برخاست و برای قتل رسول خدا اعلام آمادگی نمود. همه گفتند: این کار، از تو ساخته است. عمر، هنگام نیمروز و در گرمای آفتاب، شمشیرش را حمایل کرد و رو به سوی رسول اکرمو گروهی از یارانش از جمله ابوبکر و علی و حمزه رفت، که نزدیک صفا در خانهی ارقم گرد آمده بودند و همراه سایر مسلمانان به حبشه هجرت نکرده بودند؛ لازم به ذکر است که قبلا برای عمرتعریف کرده بودند که مسلمانان در دامنهی صفا، در خانهی ارقم گرد هم آمدهاند.
نعیم بن عبدالله، او را دید و پرسید: ای عمر! کجا میروی؟ گفت: میخواهم نزد این مرد بی دین بروم که در میان قریش تفرقه انداخته، خردمندان قریش را سبک سر و نادان میشمارد و خدایان آنان را ناسزا میگوید؛ میخواهم به سراغش بروم و او را به قتل برسانم. نعیم گفت: ای عمر! چه راه بدی در پیش گرفتهای؛ به خدا سوگند که فریب خویشتن را خوردهای و نفس امارهات تو را فریفته است، زیرا زیادهروی و افراط را در پیش گرفتهاید و در راه هلاکت بنی عدی (قبیلهی عمر) قدم برداشتهاید. آیا اگر محمد را به قتل برسانی، بنی عبد مناف تو را به حال خود خواهند گذاشت و اجازه خواهند داد زنده بمانی و راست راست راه بروی؟ گفتگوی آن دو ادامه یافت و صدایشان بالا رفت تا این که عمر گفت: گمان میکنم تو هم بی دین شدهای و اگر میدانستم که واقعاً چنین است، از تو آغاز میکردم. و چون نعیم دریافت که نمیتواند عمر را از تصمیمش باز دارد، گفت: اگر راست میگویی چرا به سراغ افراد خانوادهات نمیروی که به دین او گرویدهاند و تو و گمراهی و ضلالتی را که بر آن هستی، رها کردهاند؟ عمر گفت: منظورت کیست؟ نعیم پاسخ داد: خواهر و دامادت.
سند این روایت:سيره ابن هشام – جلد اول – صفحه 343
2- رفتن عمر به خانهی خواهرش
عمر با شنیدن این خبر عصبانی شد و به سوی خانهی خواهر و دامادش شتافت و درب خانهی آنان را کوبید. خباب بن ارتنیز در خانه بود و با هم سوره طه را تلاوت میکردند. آنها بلافاصله خباب را به گوشهای راهنمایی کردند تا پنهان شود. فاطمه – خواهر عمر– صحیفه را مخفی نمود. هنگامی که عمر وارد خانه شد، خشم و عصبانیت از چهرهاش میبارید؛ پرسید: این چه زمزمهای بود که به گوشم رسید؟ گفتند: چیزی نبود. گفت: گویا شما بی دین شدهاید؟! دامادش گفت: آیا در صورتی که حق در دینی غیر از دینی باشد که تو بدان اعتقاد داری، نباید پذیرفت؟ عمر بی درنگ به سوی دامادش حملهور شد و او رابه باد کتک و ناسزا گرفت و او را به پشت خواباند و بر سینهایش پرید، و چون خواهر عمر، قصد میانجیگری داشت و میخواست عمر را از روی سینهی شوهرش دور گرداند، عمر سیلی محکمی به گوش او نیز زد که در اثر آن خون از چهرهی فاطمه سرازیر شد. آنگاه فاطمه که سخت ناراحت شده بود خطاب به برادرش به صراحت گفت: ای دشمن خدا آیا ما را میزنید چون خدای یگانه را میپرستیم؟ عمر گفت: آری. فاطمه با زبانی رسا گفت: ای عمر! ما مسلمان شده و به خدا و رسولش ایمان آوردهایم؛ «أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله» پس هر چه از دستت بر میآید، انجام بده. این بود که عمربه خود آمد و چون نگاهش به چهرهی خون آلود خواهرش افتاد، سخت پشیمان گشت و دست از کتککاری برداشت و پس از اندکی درنگ به خواهرش گفت: آن صحیفه را به من بده. خواهرش امتناع ورزید. عمر گفت: سخنت در من اثر گذاشت؛ میخواهم بدانم دین شما چه پیامیدارد؟ خواهرش گفت: آنرا به شما نمیدهم. عمر گفت: وای بر تو! سخنت در من اثر گذاشته، پس آنرا به من بده، تا بدان نگاهی بیفکنم، و به شما وعده میدهم که بدان خیانت نکنم و آنرا چنانکه گرفتهام به شما بازگردانم. فاطمه گفت: تو، مشرک و نجس هستی و نمیتوانی به کلام خدا دست بزنی
لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ
و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند.(56:79)
سوره واقعه آیه 79
پس برخیز و غسل کن. پس از این که عمرغسل نمود، صحیفه را به او دادند. آنگاه شروع به خواندن صحیفه کرد که در آن سوره طه و سورههایی دیگر نوشته شده بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
آنگاه که با دو کلمهی (رحمان و رحیم)روبرو شد، ترس او را در بر گرفت و صحیفه را از دستش پرت نمود، سپس به خود آمد و آنرا گرفت و چنین خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
طه
طه(20:1)
مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ
(اي پيغمبر!) ما قرآن را براي تو نفرستادهايم تا (از غم ايمان نياوردن كافران) خويشتن را خسته و رنجور كني. (20:2)
إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَىٰ
آنرا براي پند و اندرز كساني فرستادهايم كه از خدا ميترسند (و از او اطاعت ميكنند).(20:3)
تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى
از سوي كسي نازل شده است كه زمين و آسمانهاي بلند را آفريده است.(20:4)
الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ
همان بخشندهای که بر عرش استقرار یافت.(20:5)
لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَىٰ
از آن او است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين و آنچه در ميان آن دو و آنچه در زير خاك (از دفائن و معادن) است.(20:6)
وَإِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى
(اي پيغمبر!) اگر آشكارا سخن بگوئي (يا پنهان، براي خدا فرق نميكند) و نهاني (سخن گفتن تو با ديگران را) و نهانتر (از آنرا كه سخن گفتن تو با خودت و خواطر دل است) ميداند. (20:7)
اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ
او خدا است و معبودی جز او نیست؛ و او داراي نامهاي نيكو است(20:8)
عمرگفت: چه کلام زیبایی است! آیا قریش از این فرار میکنند؟
سپس تلاوت سوره طه را ادامه داد و به این آیات رسید:
إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي
«من «الله» هستم، و معبودي جز من نيست، پس تنها مرا عبادت كن، (عبادتي خالص از هرگونه شركي)، و نماز را بخوان تا (هميشه) به ياد من باشي.(20:14)
إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَىٰ كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَىٰ
رستاخيز به طور قطع خواهد آمد. من ميخواهم (موعد) آنرا (از بندگان) پنهان دارم تا (مردمان در حالت آماده باش دائم بوده، و در ضمن به سبب مخفي بودن قيامت آزادي عمل داشته باشند، و سرانجام) هركسي در برابر تلاش و كوشش خود جزا و سزا داده شود. (20:15)
فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لَا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَىٰ
(اي موسي!) نبايد تو را از (ايمان به قيامت و آمادگي براي) آن باز دارد كسي كه بدان باور نداشته و از هوا و هوس خويش پيروي مينمايد، كه هلاك خواهي شد».(20:16)
آنگاه عمر گفت: شایسته نیست با خدایی که چنین کلام زیبایی دارد، کسی دیگر پرستش گردد.
و افزود: مرا نزد محمد ببرید.
خطاببا شنیدن این سخن، از مخفیگاه خود بیرون آمد و گفت: ای عمر! تو را مژده باد و من امیدوارم که دعای روز دوشنبه رسول خدا در حق تو قبول شده باشد.
آن حـضرتدعا کرد و از خداوند متعال درخواست نموده بود که:
حدثنا محمد بن بشار ومحمد بن رافع قالا حدثنا أبو عامر العقدي حدثنا خارجة بن عبد الله الأنصاري عن نافع عن بن عمر أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: اللهم أعز الإسلام بأحب هذين الرجلين إليك بأبي جهل أو بعمر بن الخطاب
«بار خدایا! یکی از این دو نفر را که خود میپسندی، سبب عزت و سرافرازی اسلام بگردان: ابوجهل بن هشام یا عمر بن خطاب»
سند حدیث: سنن ترمذی حدیث شماره 3681 – این حدیث صحیح است
عمر گفت: جای رسول خدا را به من نشان دهید. آنها از آنجا که صداقت عمررا دریافته بودند، گفتند: رسول خدا در دامنهی صفا، در خانهی ارقم است. عمر در حالی که شمشیرش را حمایل کرده بود، به سوی خانهی ارقم رفت و چون به آنجا رسید، در زد و گفت: درب را باز کنید. کسانی که در خانه بودند، چون صدای عمر را شنیدند، ترسیدند و هیچ یک از آنها به خود جرأت نداد که درب را باز نماید، زیرا میدانستند که عمر نسبت به رسول خدا بسیار سنگدل و غضبناک است، و آنگاه که حمزه ترس و وحشت مسلمانان را مشاهده نمود، خطاب به آنان گفت: چیه؟ گفتند: عمربن خطاب آمده است. گفت: عمربن خطاب آمده؟ پس بگذارید بیاید، اگر قصد نیکی داشته باشد که چه بهتر و گرنه او را خواهیم کشت. آنگاه درب را باز کردند و حمزه و یکی دیگر از مسلمانان دستانش را گرفتند و او را نزد رسول خدا بردند. رسول اکرم فرمود: رهایش کنید. رسول خدابه سوی او رفت و کمربندش را گرفت و او را تکان داد و گفت:
«ما جاء بک یا بن الخطاب؟ والله ما اری أن تنتهی حتی ینزل الله بک قارعة».
«ای پسر خطاب! چه چیزی تو را به اینجا آورده است؟ گویا دست از این کارهایت بر نمیداری تا این که خداوند متعال مصیبت بزرگی بر سرت بیاورد؟».
عمر گفت: ای رسول خدا! آمدهام تا به خدا و پیامبرش ایمان بیاورم. رسول خدابا شنیدن این سخن، با صدای بلند تکبیر گفت، بگونهای که حاضران در خانه پی بردند که عمربه اسلام مشرف گردید. آنگاه اصحاب رسول خداآنجا را در حالی ترک کردند که با مسلمان شدن عمرو با وجود حمزهدر شمار مسلمانان، احساس سربلندی و عزت مینمودند و میدانستند که آن دو از رسول خدادفاع و پشتیبانی مینمایند. و بدین ترتیب مسلمانان میتوانند از طریق آن دو به پارهای از حقوق خود دست یابند و حق خویش را از دشمنانشان بگیرند.
عمرمخلصانه مسلمان شد و با تمام توان برای گسترش و تثبیت اسلام گام برداشت.
سند این روایت:فضايل صحابه، امام احمد – جلد اول – صفحه 344
وی به رسول خدا گفت: آیا ما چه زنده بمانیم و چه بمیریم، بر حق نیستیم؟ رسول خدا فرمود:
«بلی، والذي نفسی بیده إنکم علی الحق، إن متم، وإن حییتم».
«آری، سوگند به ذاتی که جانم در دست اوست، شما چه بمیرید و چه زنده بمانید، بر حق هستید».
گفت: پس چرا پنهان کاری نماییم؟ سوگند به ذاتی که شما را به حق مبعوث کرده، حتماً دعوت خویش را آشکار ميسازید.
چنانچه از شواهد بر میآید، رسول خدا نیز بدین نتیجه رسیده بود که زمان آشکار ساختن دعوت فرا رسیده و دعوت آن قدر توان و قوت یافته که از خود دفاع نماید. از اینرو رسول خدا با آشکار ساختن دعوت موافقت نمود و دو صف تشکیل داد و عمر و حمزه را پیشاپیش هر یک از صفها قرار داد. بدین ترتیب مسلمانان در حالی وارد مسجد الحرام شدند که در اثر حرکت آنان غبار به هوا برخاسته بود. مشرکان با دیدن عمر و حمزه هراسان و وحشت زده شدند و غم و اندوه بی سابقهای، آنان را فرا گرفت. رسول خدا در آن روز عمر را فاروق نامید.
سند این روایت:حليه الاوليا – جلد اول – صفحه 40
این بود روایت مسلمان شدن عمر بن خطاب.
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: آیین صحیح عمر بن خطاب پاسخ به شبهات اهل سنت قرآن هدایتگر است




















